احمدحسنی
| |
||||||||||||||||||||||||||
![]() |
||||||||||||||||||||||||||
|
مجموعه خاطرات
نويسنده : حسينعلي جعفري
بچهها را زياد دوست داشت. با آنها مينشست و حرف ميزد. يادم است پسرمان كه هفت ساله بود، غروبها ميرفت پشت بام و اذان ميگفت. کار هر روزش بود. حاجي او را تشويق ميكرد. پسرم ميگفت:« ميخوام برم قم درس بخونم. ».
حاجي ميخنديد و ميگفت:« آفرين پسرم! بري درس چي بخوني؟ ».
پسرم ميگفت:« ميخوام شيخ بشم. ».
حاجي او را ميبوسيد و ميگفت:« الان برات زوده، بزرگ که شدي ميفرستمت. ».
گفتم:« هنوز سه تا دختر ديگه توي خونه داريم، تو بري من چكار کنم؟».
عالم ديگري داشت. چيزهايي ميگفت که من سر در نميآوردم.
گفت:« دوست دارم براي امام شهيد بشم، زمان حکومت امام زمان عجلالله تعالي زنده بشم و دوباره براي ايشان شهيد بشم. ».
نگران بچهها بودم. بدون حاجي چطور ميتوانستم آنها را جمع و جور کنم و سر و سامان بدهم.
گفتم:« الان چهار ساله که ميري جبهه، بسه ديگه. ».
نميدانم براي بار چندم به او ميگفتم که هنوز سه دختر ديگر توي خانه داريم. نميدانم چندمين بار بود که به او ميگفتم تو ديگر به وظيفهات عمل کردهاي. نميدانم. نميدانم. آنقدر گفتم که خسته شدم. اين را ديگر ميدانم که من ميگفتم و او حرف ديگري ميزد. حرفش چيز ديگري بود اصلاً.
گفت:« اگه اين جنگ ده سال ديگه هم طول بکشه، بازم ميرم جبهه. ». گفتم:« پس ما چي؟ ».
گفت:« شما رو ميسپارم به خدا. ».
بعد گفت:« حضرت زهرا پشت و پناه شماهاست. ».
گريه کردم و گفتم:« نميگذارم بري. ».
گفت:« اگه جلوي من رو بگيري، پيش حضرت زهرا سلامالله عليها ازت شکايت ميکنم. ».
مگر ميتوانستم نگران نباشم؟ سن و سالي از او گذشته بود. يک عمر هم توي اين کوير زندگي کرده بود، بچهي کوير بود حالا با آن همه برف و يخ... .
گفتم:« بازم کردستان؟ پنجاه روز اون جا بودي، بسه ديگه. ».
گفت:« بازم كه از اين حرفها زدي؟ ».
گفتم:« ميگن اون جا هوا خيلي سرده. ».
خنديد و گفت:« يعني ميگي زمستونو برم خوزستان و تابستونو برم کردستان؟ نه، من ميرم کردستان. زمستون يا تابستونش برام فرقي نداره. ».
ديدم توي پشهبند نيست. کجا رفته بود اين نصف شبي. نگران شدم. رفتم توي اتاق. ديدم سر سجاده نشسته و قرآن ميخواند؛ زير نور کم.
گفتم:« چشمات ميبينه؟ ».
گفت:« اتاق به اين روشني! ».
گفتم:« کدوم روشني؟ ».
گفت:« قرآن... قرآن خودش نوره. ».
عصباني بود. حتماً کسي چيزي به او گفته بود.
گفت:« چرا اين حرفها رو ميزنن؟ ».
گفتم:« چي شده؟ چيگفتن؟ ».
گفت:« ميگن:’ چرا ميخواي بري جبهه؟‘».
گفتم:« کي بوده؟ ».
گفت:« هرکي، مگه فرق هم ميکنه؟ نبايد اين حرفها رو بزنن. من که ميرم چند نفر ديگه هم تشويق ميشن و مييان. ».
گفتم:« براي من هم بگو! ».
گفت:« بيست بيست و پنج نفري بودن. همه جوون. اون شب دعاي کميل خونديم. حنا درست کردم براشون. شمع روشن کردم. آينه آوردم. رفتن عمليات. فقط دو نفر... فقط دو نفرشون با پاي خودشون برگشتن. ».
خواستم بيشتر برايم بگويد، ديدم گريه ميکند.
ميآمد با شوق، خنده، خوشي.
ميگفتم:« همه رو ريختي سرم و خودت رفتي دنبال خوشيهات؟ ».
ميخنديد و ميگفت:« زن! من آتشم، آتش. ».
انگار تازه شده بود يک جوان بيست و پنج ساله.
بعد از چهل روز آمد.
گفت:« بريم مشهد، من و تو. ».
گفتم:« هوا گرمه، بچهها رو هم بايد بگذاريم پيش اين و اون. ».
گفت:« زن! ببين چي دارم بهت ميگم، اين دفعه كه برم شهيد ميشم.».
گريه کردم و گفتم:« چرا اين حرفها رو ميزني؟ ».
گفت:« زودتر بگم که آماده بشين. ».
رفت برنج، قند، روغن، حبوبات و... خريد. ميرفت ميخريد و ميآورد خانه.
گفتم:« اين همه چيزها؟ ميخواي چكار؟ ».
گفت:« ديدي رفتم و شهيد شدم. ».
ده روز مرخصي داشت. پنج روز بيشتر پيش ما نماند. شب آخر بود. گفتم:« حتماً بايد بري؟ ».
گفت:« حتماً! ».
گفتم:« خب، اين پنج روز رو هم پيش ما بمون، عجلهات چيه؟ ».
گفت:« اون جا که هستم نماز شبم به جاست. ».
بعد گفت:« چند تا از بچهها با من مييان نماز شب. ».
وقتي داشت ميرفت رو کرد به من و گفت:« زن! اگه اومدن براي جبهه کمک خواستن، هر چي از دستت برميياد کمک کن! ».
فقط گفتم:« چشم! ».
از منطقه كه برگشتم ديدم جلوي چادر ايستاده؛ توي آفتاب داغ و سوزان. توي چادر كولر روشن بود.
گفتم:« چرا نميري توي چادر؟ ».
گفت:« منتظرت بودم. ».
يکي از توي چادر گفت:« الان دو ساعته که اونجا ايستاده. ».
يکي ديگر گفت:« هر چي ميگيم بيا تو نميياد. ميگه رزمندگان توي خط چه ميکنن. ».
گفتم:«بيا! ».
گفت:«مگه الان توي خط كولر روشنه؟ ».
عاقبت به هر زحمتي بود بردمش داخل چادر.
در بيست و پنجم بهمن هزار و دويست و نود و نه، در روستاي ريکان در خانه اکبر حسني کودکي به دنيا آمد که نامش را احمد گذاشتند. احمد تا ششم ابتدايي تحصيل کرد. به رسم آن روزگار زود ازدواج کرد آن هم با دختري دوازده ساله. او که عشق زندگي داشت زحمتهاي زيادي ميکشيد تا خانواده کم کسري نداشته باشند. به بچهها علاقه خاصي داشت. هر کدام از بچهها که به دنيا ميآمد يک گوسفند قرباني ميکرد. او صاحب شش دختر و دو پسر شد.
جنگ كه شروع شد احمد حسني پيرمرد شصت ساله بود. سن و سال و خانواده پر جمعيت مانع رفتن او به جبهه نشد. به عنوان جهادگر يا بسيجي بارها به جبهه رفت. چهل و پنج ماه، پير جبههها بود.
عاقبت در اول شهريور هزار و سيصد و شصت و پنج محاسن سفيدش گلگون شد.
پيکر شهيد احمد حسني را در گلزار شهداي روستاي ريکان گرمسار به خاک سپردند.
حاجي ميخنديد و ميگفت:« آفرين پسرم! بري درس چي بخوني؟ ».
پسرم ميگفت:« ميخوام شيخ بشم. ».
حاجي او را ميبوسيد و ميگفت:« الان برات زوده، بزرگ که شدي ميفرستمت. ».
همسر شهيد
گفتم:« هنوز سه تا دختر ديگه توي خونه داريم، تو بري من چكار کنم؟».
عالم ديگري داشت. چيزهايي ميگفت که من سر در نميآوردم.
گفت:« دوست دارم براي امام شهيد بشم، زمان حکومت امام زمان عجلالله تعالي زنده بشم و دوباره براي ايشان شهيد بشم. ».
نگران بچهها بودم. بدون حاجي چطور ميتوانستم آنها را جمع و جور کنم و سر و سامان بدهم.
گفتم:« الان چهار ساله که ميري جبهه، بسه ديگه. ».
نميدانم براي بار چندم به او ميگفتم که هنوز سه دختر ديگر توي خانه داريم. نميدانم چندمين بار بود که به او ميگفتم تو ديگر به وظيفهات عمل کردهاي. نميدانم. نميدانم. آنقدر گفتم که خسته شدم. اين را ديگر ميدانم که من ميگفتم و او حرف ديگري ميزد. حرفش چيز ديگري بود اصلاً.
گفت:« اگه اين جنگ ده سال ديگه هم طول بکشه، بازم ميرم جبهه. ». گفتم:« پس ما چي؟ ».
گفت:« شما رو ميسپارم به خدا. ».
بعد گفت:« حضرت زهرا پشت و پناه شماهاست. ».
گريه کردم و گفتم:« نميگذارم بري. ».
گفت:« اگه جلوي من رو بگيري، پيش حضرت زهرا سلامالله عليها ازت شکايت ميکنم. ».
همسر شهيد
مگر ميتوانستم نگران نباشم؟ سن و سالي از او گذشته بود. يک عمر هم توي اين کوير زندگي کرده بود، بچهي کوير بود حالا با آن همه برف و يخ... .
گفتم:« بازم کردستان؟ پنجاه روز اون جا بودي، بسه ديگه. ».
گفت:« بازم كه از اين حرفها زدي؟ ».
گفتم:« ميگن اون جا هوا خيلي سرده. ».
خنديد و گفت:« يعني ميگي زمستونو برم خوزستان و تابستونو برم کردستان؟ نه، من ميرم کردستان. زمستون يا تابستونش برام فرقي نداره. ».
همسر شهيد
ديدم توي پشهبند نيست. کجا رفته بود اين نصف شبي. نگران شدم. رفتم توي اتاق. ديدم سر سجاده نشسته و قرآن ميخواند؛ زير نور کم.
گفتم:« چشمات ميبينه؟ ».
گفت:« اتاق به اين روشني! ».
گفتم:« کدوم روشني؟ ».
گفت:« قرآن... قرآن خودش نوره. ».
همسر شهيد
عصباني بود. حتماً کسي چيزي به او گفته بود.
گفت:« چرا اين حرفها رو ميزنن؟ ».
گفتم:« چي شده؟ چيگفتن؟ ».
گفت:« ميگن:’ چرا ميخواي بري جبهه؟‘».
گفتم:« کي بوده؟ ».
گفت:« هرکي، مگه فرق هم ميکنه؟ نبايد اين حرفها رو بزنن. من که ميرم چند نفر ديگه هم تشويق ميشن و مييان. ».
همسر شهيد
گفتم:« براي من هم بگو! ».
گفت:« بيست بيست و پنج نفري بودن. همه جوون. اون شب دعاي کميل خونديم. حنا درست کردم براشون. شمع روشن کردم. آينه آوردم. رفتن عمليات. فقط دو نفر... فقط دو نفرشون با پاي خودشون برگشتن. ».
خواستم بيشتر برايم بگويد، ديدم گريه ميکند.
همسر شهيد
ميآمد با شوق، خنده، خوشي.
ميگفتم:« همه رو ريختي سرم و خودت رفتي دنبال خوشيهات؟ ».
ميخنديد و ميگفت:« زن! من آتشم، آتش. ».
انگار تازه شده بود يک جوان بيست و پنج ساله.
همسر شهيد
بعد از چهل روز آمد.
گفت:« بريم مشهد، من و تو. ».
گفتم:« هوا گرمه، بچهها رو هم بايد بگذاريم پيش اين و اون. ».
گفت:« زن! ببين چي دارم بهت ميگم، اين دفعه كه برم شهيد ميشم.».
گريه کردم و گفتم:« چرا اين حرفها رو ميزني؟ ».
گفت:« زودتر بگم که آماده بشين. ».
رفت برنج، قند، روغن، حبوبات و... خريد. ميرفت ميخريد و ميآورد خانه.
گفتم:« اين همه چيزها؟ ميخواي چكار؟ ».
گفت:« ديدي رفتم و شهيد شدم. ».
ده روز مرخصي داشت. پنج روز بيشتر پيش ما نماند. شب آخر بود. گفتم:« حتماً بايد بري؟ ».
گفت:« حتماً! ».
گفتم:« خب، اين پنج روز رو هم پيش ما بمون، عجلهات چيه؟ ».
گفت:« اون جا که هستم نماز شبم به جاست. ».
بعد گفت:« چند تا از بچهها با من مييان نماز شب. ».
وقتي داشت ميرفت رو کرد به من و گفت:« زن! اگه اومدن براي جبهه کمک خواستن، هر چي از دستت برميياد کمک کن! ».
فقط گفتم:« چشم! ».
همسر شهيد
از منطقه كه برگشتم ديدم جلوي چادر ايستاده؛ توي آفتاب داغ و سوزان. توي چادر كولر روشن بود.
گفتم:« چرا نميري توي چادر؟ ».
گفت:« منتظرت بودم. ».
يکي از توي چادر گفت:« الان دو ساعته که اونجا ايستاده. ».
يکي ديگر گفت:« هر چي ميگيم بيا تو نميياد. ميگه رزمندگان توي خط چه ميکنن. ».
گفتم:«بيا! ».
گفت:«مگه الان توي خط كولر روشنه؟ ».
عاقبت به هر زحمتي بود بردمش داخل چادر.
يوسف قاسمي(همرزم و داماد شهيد)
در بيست و پنجم بهمن هزار و دويست و نود و نه، در روستاي ريکان در خانه اکبر حسني کودکي به دنيا آمد که نامش را احمد گذاشتند. احمد تا ششم ابتدايي تحصيل کرد. به رسم آن روزگار زود ازدواج کرد آن هم با دختري دوازده ساله. او که عشق زندگي داشت زحمتهاي زيادي ميکشيد تا خانواده کم کسري نداشته باشند. به بچهها علاقه خاصي داشت. هر کدام از بچهها که به دنيا ميآمد يک گوسفند قرباني ميکرد. او صاحب شش دختر و دو پسر شد.
جنگ كه شروع شد احمد حسني پيرمرد شصت ساله بود. سن و سال و خانواده پر جمعيت مانع رفتن او به جبهه نشد. به عنوان جهادگر يا بسيجي بارها به جبهه رفت. چهل و پنج ماه، پير جبههها بود.
عاقبت در اول شهريور هزار و سيصد و شصت و پنج محاسن سفيدش گلگون شد.
پيکر شهيد احمد حسني را در گلزار شهداي روستاي ريکان گرمسار به خاک سپردند.
زندگينامه
اضافه كردن نظر
