ناصرتفضلی
|
![]()
مجموعه خاطرات
نويسنده : ابوالفضل كردي
از داداش ناصر حدود پنج سال كوچكتر بودم ولي هنوز چهره مظلوم و ساكت او را به ياد دارم. خيلي مؤدب بود. يادم ميآيد كه جلوي پدر و مادرمان دراز نميكشيد، اگر هم پيش آنها مينشست هيچ وقت پاهايش را دراز نميكرد.
ده سالم بود. خيلي بازيگوش بودم. يك روز داشتم توي حياط بازي ميكردم كه يك دفعه پايم به لبه باغچه گير كرد و افتادم. پايم بدجوري زخم شد. داداش ناصر وقتي فهميد، گفت:« نگران نباش آبجي! تا موقعي كه پات خوب بشه، خودم تو رو به مدرسه ميبرم. ».
با اين كه كار زيادي داشت، به پدرم در كشاورزي كمك ميكرد و خودش هم شبانه درس ميخواند. تا مدتها هر روز صبح من را به مدرسه ميبرد و ظهر هم من را به خانه برميگرداند.
آخرين باري بود كه به جبهه ميرفت. گفت:« اگه برنگشتم هواي مامان و بابا رو داشته باشين! ».
خيلي گريه كردم. مامان را صدا كرد و گفت:« مامان! چند شيشه بيار تا محبوبه برات آبغوره بگيره. ».
به سختي لبخندي زدم و با او خداحافظي كردم. داداش ناصر رفت و ديگر برنگشت.
چند روزي بود كه تلويزيون اعلام كرده بود حضرت امام خميني مريض هستند. در همان ايام يكي از اقوام به خانه ما آمد و گفت كه خواب ديده ناصر و چند سرباز ديگر جلوي مسجد ايستادهاند. از آنها پرسيده بود چرا آن جا ايستادهاند، ناصر جواب داد:« منتظر ناوگان هستيم. منتظريم كه بياد و حركت كنيم. ».
فرداي آن روز خبر فوت امام اعلام شد.
نسبت به حقالناس خيلي حساس بود. دقت ميكرد كسي از او ناراحت نشود. يادم است هر وقت كه وارد كوچه ميشد، موتورش را خاموش ميكرد كه مبادا صدايش مزاحم همسايهها شود.
تابستان گرمي بود. خانم يكي از همسايهها آمد و گفت كه آب خانهشان قطع شده و ناصر برود كمكشان كند. ناصر هم من را برداشت و با هم رفتيم خانه آنها. شوهر آن خانم مسافرت بود. ناصر ظرفهاي آب را برداشت و با موتور رفت و آنها را آب كرد و برگشت. وقتي هم ظرفها را به داخل خانه آنها ميآورد سرش را بلند نميكرد، مبادا كه همسايه خجالت بكشد و يا شايد هم چشمش به چشم نامحرم نيفتد.
ناصر تفضلي در سال هزار و سيصد و چهل و پنج در گرمسار متولد شد. ابتدايي را در مدرسه صدرالشريعه ريكان گذراند. راهنمايي را در مدرسه شريعتي گرمسار بود و دبيرستان را در مدرسه امام صادق عليهالسلام. در سال شصت و شش به عنوان سرباز وظيفه به جبهه رفت. در منطقه شرهاني دهلران ديدهباني ميکرد.
سرانجام در بيست و يكم خرداد هزار و سيصد و شصت و هفت در حين ديدهباني خمپارهاي در نزديكياش فرود آمد و او به شهادت رسيد. بدنش را در گلزار شهداي گرمسار دفن كردند.
محبوبه(خواهر شهيد)
ده سالم بود. خيلي بازيگوش بودم. يك روز داشتم توي حياط بازي ميكردم كه يك دفعه پايم به لبه باغچه گير كرد و افتادم. پايم بدجوري زخم شد. داداش ناصر وقتي فهميد، گفت:« نگران نباش آبجي! تا موقعي كه پات خوب بشه، خودم تو رو به مدرسه ميبرم. ».
با اين كه كار زيادي داشت، به پدرم در كشاورزي كمك ميكرد و خودش هم شبانه درس ميخواند. تا مدتها هر روز صبح من را به مدرسه ميبرد و ظهر هم من را به خانه برميگرداند.
محبوبه(خواهر شهيد)
آخرين باري بود كه به جبهه ميرفت. گفت:« اگه برنگشتم هواي مامان و بابا رو داشته باشين! ».
خيلي گريه كردم. مامان را صدا كرد و گفت:« مامان! چند شيشه بيار تا محبوبه برات آبغوره بگيره. ».
به سختي لبخندي زدم و با او خداحافظي كردم. داداش ناصر رفت و ديگر برنگشت.
محبوبه(خواهر شهيد)
چند روزي بود كه تلويزيون اعلام كرده بود حضرت امام خميني مريض هستند. در همان ايام يكي از اقوام به خانه ما آمد و گفت كه خواب ديده ناصر و چند سرباز ديگر جلوي مسجد ايستادهاند. از آنها پرسيده بود چرا آن جا ايستادهاند، ناصر جواب داد:« منتظر ناوگان هستيم. منتظريم كه بياد و حركت كنيم. ».
فرداي آن روز خبر فوت امام اعلام شد.
محبوبه(خواهر شهيد)
نسبت به حقالناس خيلي حساس بود. دقت ميكرد كسي از او ناراحت نشود. يادم است هر وقت كه وارد كوچه ميشد، موتورش را خاموش ميكرد كه مبادا صدايش مزاحم همسايهها شود.
محبوبه(خواهر شهيد)
تابستان گرمي بود. خانم يكي از همسايهها آمد و گفت كه آب خانهشان قطع شده و ناصر برود كمكشان كند. ناصر هم من را برداشت و با هم رفتيم خانه آنها. شوهر آن خانم مسافرت بود. ناصر ظرفهاي آب را برداشت و با موتور رفت و آنها را آب كرد و برگشت. وقتي هم ظرفها را به داخل خانه آنها ميآورد سرش را بلند نميكرد، مبادا كه همسايه خجالت بكشد و يا شايد هم چشمش به چشم نامحرم نيفتد.
مادر شهيد
ناصر تفضلي در سال هزار و سيصد و چهل و پنج در گرمسار متولد شد. ابتدايي را در مدرسه صدرالشريعه ريكان گذراند. راهنمايي را در مدرسه شريعتي گرمسار بود و دبيرستان را در مدرسه امام صادق عليهالسلام. در سال شصت و شش به عنوان سرباز وظيفه به جبهه رفت. در منطقه شرهاني دهلران ديدهباني ميکرد.
سرانجام در بيست و يكم خرداد هزار و سيصد و شصت و هفت در حين ديدهباني خمپارهاي در نزديكياش فرود آمد و او به شهادت رسيد. بدنش را در گلزار شهداي گرمسار دفن كردند.
زندگينامه
اضافه كردن نظر