سعید کردوانی
| :: شهيد سعيد كردواني | ||||||||||||||||||||||||||
|
مجموعه خاطرات
نويسنده : آرزو ايماني
چهار پنج ساله بودند. نميدانستند وقتي اذان گفته شد بايد براي مسجد آماده شوند. بازي که ميكردند جيغ و دادشان بلندتر ميشد تا اين كه صداشان ميكردم:« سعيد، حميد! وضو بگيرين بريم مسجد. ».
وضو ميگرفتند و با هم به مسجد ميرفتيم.
از اتاق صداي گريه ميآمد. معلوم ميشد گريهاي ساختگي است. وقتي به اتاق رفتم، ديدم سعيد دست و پا شكسته نوحه ميخواند و دستهاي كوچكش را به بالا و پايين تكان ميدهد. حميد هم در حالي كه زنجير ميزد، گريه ميكرد. به چارچوب در تكيه دادم و گفتم:« الهي! عاقبت به خير بشين.».
سعيد پيش من آمد و اجازه گرفت تا به جبهه برود. بعد پيش مادرش رفت. جلويش نشست و چيزهايي گفت. همسرم اشك ميريخت و دست او را نوازش ميكرد. سعيد از اتاق بيرون آمد و به آرامي در گوشم گفت:« من نميرم. ».
همه چيز را فهميدم. طاقت گريهي مادرش را نداشت. پيش همسرم رفتم و گفتم:« اين بچه از بين ميره. راضي شو كه بره. » سعيد كه به اتاق آمد، مادرش صدايش زد و گفت:« مادرجان! برو خدا پشت و پناهت. ».
اول نگفت رختخواب و ظرفها را براي چه ميخواهد. برايش جمع كردم و در پارچهاي گذاشتم. وقتي آمد و آنها را ديد خوشحال شد و گفت:«دست مادرم درد نكنه! ».
نزديكش رفتم و گفتم:« سعيد جان! نگفتي اينها رو براي چي ميخواي؟».
در حاليكه آنها را بلند ميكرد تا ببرد، گفت:« براي جبهه. ».
جلوي در كه رسيد، ايستاد. نگاهم كرد و گفت:« راضي هستي مادر؟».
پيشانياش را بوسيدم و گفتم:« اين كمترين كاريه كه ميتونم بكنم. ».
همه در يك چادر بوديم. متوجه شدم سعيد نيست. در چادري كه نمازخانه بود، پيدايش كردم. صورتش نوراني بود. باورم نميشد. بچههاي ديگر را صدا زدم تا ببينند. بعد از آن به خط مقدم رفت و شهيد شد.
روز ختم او يك زن آمده بود كه به شدت گريه ميكرد. رفتم پيشش تا ببينم كيست. زني افغاني بود. وقتي فهميد من مادر شهيد هستم گفت:« پسرت بعضي وقتها براي ما غذا ميآورد. ».
من ميدانستم كه سعيد به افراد نيازمند كمك ميكند اما شنيدن آن حرف از زبان زن افغاني آرامم كرد.
شبي كه سعيد شهيد شد، عروسي دخترم بود. همان شب خواب شهادتش را ديدم.
سعيد ميگفت:« اگه شهيد شدم ناراحت نشين، ما ده تا خواهر و برادريم. ».
سعيد كردواني فرزند منصور در بيست و پنج فروردين سال چهل و چهار در گرمسار به دنيا آمد. تحصيلاتش را تا سوم دبيرستان در رشتهي تجربي ادامه داد. كتابهاي شهيد مطهري را با علاقه ميخواند. اگر وقت آزادي داشت در كشاورزي به پدرش كمك ميكرد.
تا اين كه پس از اجازه گرفتن از والدينش از طرف سپاه پاسداران عازم جبهه شد. هفده سالش بود كه در منطقهي فكه آرپيجي ميزد. چهار ماه در جبهه بود.
در اين مدت چهار ماه يك بار به خانه رفت. نامههاي زيادي براي خانوادهاش نوشت. او در بيست و دوم بهمن سال شصت و يك در خط مقدم منطقه فکه در عمليات والفجر مقدماتي شهيد شد. هم اكنون جنازه مطهرش در گلزار شهداي روستاي ريكان دفن است.
وضو ميگرفتند و با هم به مسجد ميرفتيم.
مادر شهيد
از اتاق صداي گريه ميآمد. معلوم ميشد گريهاي ساختگي است. وقتي به اتاق رفتم، ديدم سعيد دست و پا شكسته نوحه ميخواند و دستهاي كوچكش را به بالا و پايين تكان ميدهد. حميد هم در حالي كه زنجير ميزد، گريه ميكرد. به چارچوب در تكيه دادم و گفتم:« الهي! عاقبت به خير بشين.».
مادر شهيد
سعيد پيش من آمد و اجازه گرفت تا به جبهه برود. بعد پيش مادرش رفت. جلويش نشست و چيزهايي گفت. همسرم اشك ميريخت و دست او را نوازش ميكرد. سعيد از اتاق بيرون آمد و به آرامي در گوشم گفت:« من نميرم. ».
همه چيز را فهميدم. طاقت گريهي مادرش را نداشت. پيش همسرم رفتم و گفتم:« اين بچه از بين ميره. راضي شو كه بره. » سعيد كه به اتاق آمد، مادرش صدايش زد و گفت:« مادرجان! برو خدا پشت و پناهت. ».
پدر شهيد
اول نگفت رختخواب و ظرفها را براي چه ميخواهد. برايش جمع كردم و در پارچهاي گذاشتم. وقتي آمد و آنها را ديد خوشحال شد و گفت:«دست مادرم درد نكنه! ».
نزديكش رفتم و گفتم:« سعيد جان! نگفتي اينها رو براي چي ميخواي؟».
در حاليكه آنها را بلند ميكرد تا ببرد، گفت:« براي جبهه. ».
جلوي در كه رسيد، ايستاد. نگاهم كرد و گفت:« راضي هستي مادر؟».
پيشانياش را بوسيدم و گفتم:« اين كمترين كاريه كه ميتونم بكنم. ».
مادر شهيد
همه در يك چادر بوديم. متوجه شدم سعيد نيست. در چادري كه نمازخانه بود، پيدايش كردم. صورتش نوراني بود. باورم نميشد. بچههاي ديگر را صدا زدم تا ببينند. بعد از آن به خط مقدم رفت و شهيد شد.
قاسم اسدي(دوست و همرزم شهيد)
روز ختم او يك زن آمده بود كه به شدت گريه ميكرد. رفتم پيشش تا ببينم كيست. زني افغاني بود. وقتي فهميد من مادر شهيد هستم گفت:« پسرت بعضي وقتها براي ما غذا ميآورد. ».
من ميدانستم كه سعيد به افراد نيازمند كمك ميكند اما شنيدن آن حرف از زبان زن افغاني آرامم كرد.
مادر شهيد
شبي كه سعيد شهيد شد، عروسي دخترم بود. همان شب خواب شهادتش را ديدم.
سعيد ميگفت:« اگه شهيد شدم ناراحت نشين، ما ده تا خواهر و برادريم. ».
فهيمه(خواهر شهيد)
سعيد كردواني فرزند منصور در بيست و پنج فروردين سال چهل و چهار در گرمسار به دنيا آمد. تحصيلاتش را تا سوم دبيرستان در رشتهي تجربي ادامه داد. كتابهاي شهيد مطهري را با علاقه ميخواند. اگر وقت آزادي داشت در كشاورزي به پدرش كمك ميكرد.
تا اين كه پس از اجازه گرفتن از والدينش از طرف سپاه پاسداران عازم جبهه شد. هفده سالش بود كه در منطقهي فكه آرپيجي ميزد. چهار ماه در جبهه بود.
در اين مدت چهار ماه يك بار به خانه رفت. نامههاي زيادي براي خانوادهاش نوشت. او در بيست و دوم بهمن سال شصت و يك در خط مقدم منطقه فکه در عمليات والفجر مقدماتي شهيد شد. هم اكنون جنازه مطهرش در گلزار شهداي روستاي ريكان دفن است.
زندگينامه
اضافه كردن نظر