با اشتراک در خبرنامه اخرین مطالب سایت را در ایمیلتان دریافت نمائید

نام:

ایمیل:

خانه شهدا علیرضاحیدری

علیرضاحیدری

میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 
:: شهيد عليرضا حيدري
فرزند علي اكبر مسئوليت :
متولد 1337 در گرمسار تاريخ شهادت : 01/08/58
تحصيلات : سيكل محل شهادت : - -
شغل : نحوه شهادت : اصابت گلوله به قلب و گلو
تاهل : مجرد عمليات :
يگان : ارتش محل دفن :
مدت حضور 2 ماه و روز بنياد : گرمسار



مجموعه خاطرات

 

نويسنده : طيبه جعفري

 

ماشين جيپ همه‌ي بچه‌ها را قيچي كرد و پايين‌تر ايستاد. آقاي ناظم با ابهت پياده شد. با ديدنش به ياد دسته گل آخر سالَم افتادم. اواسط تابستان بود. آقا سيد كريم برعكس قيافه‌ي خشك و بد اخلاقش بسيار متعهّد بود. تابستان‌ها به بچه‌هايي كه تجديد مي‌آوردند، سر مي‌زد و اوضاع درسي آنها را جويا مي‌شد. آن روز هم نوبت من رسيده بود. فاميلي‌ام را صدا زد. از ترس دهانم خشك شده بود. به زحمت گفتم:« سَ سَ سلام! ».
جواب سلام را داده يا نداده پرسيد:« پدرت خونه است؟».
گفتم:« بله! ».
جلو آمد و گفت:« چقدر درس خوندي؟ ».
لب‌هايم را گزيدم و سرم را انداختم پايين. بعدش هم چند تا جدول ضرب و... پرسيد. پاسخم همچنان سكوت بود. چوبي را برداشت. دست‌هايم را سپر سر و صورتم كردم و چشم‌هايم را بستم. سوزش انگشتانم بغضم را تركاند. پدر و مادرم كه تازه متوجه مهمان ناخوانده شده بودند، با دستپاچگي او را به خانه دعوت كردند. برادر و خواهرانم با ديدن اين صحنه هركدام گوشه‌اي پنهان شدند؛ به جز عليرضا كه مردانه و با وقار خودش را در جمعمان جاي داد. چهار پنج سال بيشتر نداشت. چشم از آقا سيدكريم برنمي‌داشت. وقتي موقعيت را مناسب ديد، پرسيد:« آقا! آقا! مي‌ياين شاخ جنگي؟ ».
آقا سيد كريم نگاهي به قد و قواره عليرضا كرد و گفت: « باشه بيا! ». چشم غره‌هاي آقاجون و ممانعت‌هاي مادر ثمري نداشت. عليرضا دو زانو نشست و با تمام نيرو سرش را كوبيد توي صورت آقا ناظم. رنگ آقا سيدكريم دگرگون شد. آقاجان فرياد زد:« عليرضا چكار كردي؟ بچه! مگه مريضي؟». عليرضا با ژست مردانه گفت:« تا اون باشه كه آبجي منو نزنه! ».
شنيدن اين حرف لبخند را بر چهره‌ي آقا سيد كريم مهمان كرد و گفت:« عجب! پس... ».
خواهر شهيد




هيچ وقت دست خالي نمي‌آمد. براي هركس به فراخور سنش هديه مي‌آورد.
هنوز عرقش خشك نشده، مي‌پرسيد:« مادر! چيزي نمي‌خواي؟ ».
مي‌گفتم:« مادرجان! همه چيز داريم. ».
چشم به هم مي‌زدم با دستاني پر از مواد غذايي و تره بار برمي‌‌گشت. پس از آن بلافاصله مي‌رفت سر زمين كمك پدرش. مي‌گفت:« خدا رو خوش نمي‌ياد. آقا جون تو آفتاب خيلي زحمت مي‌كشه. ».
مادر شهيد




آن شب تا دير وقت خوابم نمي‌برد. در فكر آن بسته‌اي بودم كه عليرضا لابه‌لاي کتابهايش پنهان كرده بود. اگر چه مي‌شناختمش اما از اين كه با اين اوضاع و احوال هنوز هم توي ارتش مانده بود ته دلم رضايت نمي‌داد. وظيفه پدري‌ام حكم مي‌کرد كه از كارش سر در بياورم. از طرفي هم دوست داشتم خودش مطرح كند، خصوصاً اين كه به تازگي احوالاتش تغييركرده بود. در طول روز بعد هم فكرم درگير بود تا اين كه شب دوستانش به خانه ما آمدند. من را هم به جمعشان دعوت كرد. آن جا بود كه فهميدم بسته حاوي اعلاميه‌هاي حضرت امام رحمت‌الله‌عليه است. دست‌هايم را به نشانه شكر به آسمان بلند كردم و روي يكايك‌شان را بوسيدم. همان شب به كمك دوستانش اعلاميه‌ها را پخش كردم.
پدر شهيد




با اين كه سن و سالي نداشت حق‌الناس را مي‌شناخت. تا به او پول نمي‌داديم مغازه نمي‌رفت چيزي بخرد. مي‌گفت:« اگه من يا مغازه‌دار يادمون بره چه قدر بدهكارم اون وقت... ».
ام البنين( خواهر شهيد)




عزمم را جزم كرده بودم كه دزد خربزه‌ها را پيدا كنم. يك روز مچ آقا دزده را گرفتم. باورم نمي‌شد. فكر هر كدام از بچه‌ها را كرده بودم جز او. خربزه بزرگي را هن‌هن كنان مي‌برد بيرون. گفتم:« به‌به! پس... ».
كمي ترسيد. سرش را پايين انداخت و گفت:« مادر! به خدا هيچ كدومشون ‌رو خودم نخوردم. ».
با تعجب پرسيدم:« اگه خودت نخوردي پس خربزه‌ها رو چكار مي‌كني؟».
گفت:« مي‌برم واسه‌ي خاله كشور، او هيچ كسي رو‌ نداره. تازه زمين هم نداره اما ما اين همه خربزه داريم... ».
وقتي تو مجلس ختمش خاله كشور گفت:« عليرضا هر روز غروب هم بهش سر مي‌زد و هم مايحتاجش رو مي‌خريد، تازه فهميدم چرا غروب‌ها غيبش مي‌زد. ».
هنوز هم شب‌هاي جمعه چشماني انتظارش را مي‌كشند.
مادر شهيد




يکي از همرزمانش مي‌گفت:« ماشين زوزه كنان پيچ جاده رو رد مي‌کرد. سوز سرما از روزنه‌هاي چادر به داخل نفوذ مي‌کرد. در چهره‌ي بچه‌ها غمي ‌بزرگ فرياد مي‌زد. از جمع پنجاه نفرمان همين تعداد باقي مانده بود. غير از من كسي به فكر مرخصي نبود. توي ذهنم برنامه‌ريزي مي‌كردم. با صداي شليك افكارم پاره شد. عليرضا گفت:’ سوختم سوختم!‘ زانو زد وسط ماشين. بچه‌ها چادر رو بالا زدن ريختن پايين. هر كدوم پشت صخره و ارتفاعي پناه گرفتن. يك آن عليرضا رو گم كردم. نمي‌تونست زياد دور شده باشه. پشت صخره‌اي يافتمش، تكيه داده بود. رنگ به چهره نداشت. خون زيادي از او رفته بود. درازش كردم. سرشو توي بغل گرفتم. لبخندي تلخ روي لبانش نقش بست و گفت:’ به مادرم بگو منو ببخشه، اونطور كه بايد و شايد به حرفش گوش ندادم. سلامم رو به خونواده‌ام برسون. منو بگذار زمين و برو ممكنه گير بيفتي.‘ سپس مانند شمعي خاموش شد. ».
خواهر شهيد




دوست داشت اذان بگويد؛ آن هم بالاي بلندي. بعضي وقت‌ها به چهارپايه رضايت مي‌داد و گاهي اوقات هم پايش را توي يك كفش مي‌كرد كه ببريدم بالاي پشت بام. يك بار هم سر همين اذان گفتن از پشت بام افتاد كه به لطف خدا صدمه‌اي نديد. چهار پنج سال بيشتر نداشت. دستش را حمايل صورت مي‌كرد و دست و پا شكسته و پس و پيش عبادت‌ها را ادا مي‌كرد. اگر غلطش را مي‌گفتيم بهش برمي‌خورد. خيلي وقت‌ها با چشم غره‌هاي آقاجون خنده‌هايمان را پشت دستمان پنهان مي‌کرديم. آقاجون دستش را به نشانه‌ي تأييد به پشت عليرضا مي‌زد و مي‌گفت:« پسرم خيلي زود موذّن مي‌شه. ».
خواهر شهيد




صبح‌هاي پنجشنبه براي آمدنش لحظه شماري مي‌كرديم. امروز پنجشنبه نبود، روز عيد قربان بود. گفته بود:« هرجوري شده خودم‌ رو تا بعدازظهر مي‌رسونم. ».
خوش قولي‌اش گذشت زمان را قابل تحمل مي‌كرد. يك چشمم به ساعت بود و با چشم ديگر مادرم را زير نظر داشتم كه از همان صبح حال‌‌وهوايي ديگر داشت. طلوع اولين ستاره دلشوره و دلواپسي را مهمان جمعمان كرد. هيچ كس چيزي نمي‌گفت. با نگاه حرف‌هايمان را رد و بدل مي‌كرديم، اگر چه حرفي نداشتيم جز دير كردن عليرضا. اگر قرار بود نيايد و مشكلي پيش آمده بود، حتماً خبر مي‌داد. آن شب، شب يلداي پر التهابي براي ما بود. صبح زود به محض روشن شدن هوا، پدر از خانه بيرون رفت و ساعاتي بعد با چهره‌اي درهم كه نشان از بي‌خبري بود بازگشت. ساكش را بست و راهي تهران شد. مادر هم که نتوانست طاقت بياورد، خود را همراهش كرد. پس از چند روز جستجو از دوستان و بيمارستان‌ها، در يكي از سردخانه‌هاي تهران پيدايش کردند. حالا او شب‌هاي جمعه در گلزار شهداي ريكان منتظر ماست.
ام البنين(خواهر شهيد)




صداي شكستن شيشه فضاي سالن را پر كرد. كارمان تمام بود. گفتم:«عليرضا! الان موقع خوش غيرتي بود؟ همين طوري مي‌خواي فرار كني؟ خوبه كه مي‌دوني چهار چشمي مواظب‌مونن. همين اول بسم‌الله گير افتاديم، بهتره برگرديم! ».
با خونسردي عكس شاه را پاره كرد و گفت:« نجات‌مون حتميه، به دلم برات شده جدّ آقا كمكمون مي‌كنه، زود باش بيا معطل نكن! ».
از وقتي كه دستور امام رحمت‌الله رسيده بود که سربازها و پرسنل از پادگان فرار كنند، نيروهاي حفاظتي پادگان‌ها را چند برابر كرده بودند. چندتايي هم موقع فرار كشته شدند. حتي فكرش را هم نمي‌كرديم تا اين كه آن شب عليرضا من را بيدار كرد و گفت:« خواب امام رو ديده كه يک ليوان شربت داده دستش و او هم اون رو خورده بود. ».
با پشت گرمي به همين خواب نقشه فرار را ريخته بود. من هم وقتي شوق او را موقع تعريف كردن خواب ديدم به خوابش يقين كردم. لباس‌هاي شخصي پوشيديم و وارد محوطه شديم. پشت درختان پناه گرفتيم. عليرضا رفت سر و گوشي آب داد و آمد.
مي‌گفت:« باورت نمي‌شه از اون همه نيرو يكي هم اين‌جا نيست. ». دستم را گرفت و به دنبال خود مي‌كشيد. از لحاظ بدني قويتر از من بود. مشكل اصلي سر ديوار پادگان بود. عليرضا دوره تكاوري ديده و خيلي راحت رفت بالا، به هر زحمتي بود من را هم كشيد بالاي ديوار. آن شب تا صبح دويديم. نفسي برايمان نمانده بود. صبح زود پشت در خانه‌مان در نازي‌آباد رسيديم.
احمد احمدي(دوست شهيد)




چقدر دلش مي‌خواست وقتي زنگ خانه‌اش را مي‌زند عليرضا در را باز كند. گاهي با شك و ترديد و گاهي از روي نااميدي قدم برمي‌داشت. خاطرات چند ‌ماهه آشنايي دل و جانش را مي‌گداخت اما باز هم كورسويي از اميد در دلش جرقّه مي‌زد. پشت در پدري بود با قد نسبتاً خميده، سر و صورت اصلاح نشده و لباس مشكي همان چيزهايي كه با تمام وجود كتمانشان مي‌كرد. بيشتر آمده بود دينش را ادا كند. با اين اوضاع درهم، خودش بيشتر احتياج به دلجويي و دلداري داشت. چگونه مي‌توانست به آنها روحيه بدهد. خنده‌ي عليرضا از توي قاب و فضاي سنگين خانه ماندن را غير ممكن مي‌نمود. خيلي زود رفت سر اصل مطلب و گفت:« پدرجان! از دوستان عليرضا هستم توي پادگان. راستش يک مقدار پول به من قرض داده بود اومدم خدمت شما بدم. زياد مصدع اوقات نمي‌شم. ».
پير مرد دستي به ديدگانش كشيد و گفت:« پول چي؟ عليرضا كه به ما چيزي نگفت. ما اصلاً نمي‌دونستيم چه قدر حقوق مي‌گيره وحقوقش رو چكار مي‌كنه. الان هم نمي‌تونم پول رو از شما قبول كنم. ».
براي اثبات حرفش به ياد عكس پسرش افتادم كه چند وقت قبل به عليرضا داده بود. پشتش را با خط خودش يادگاري نوشته بود. صداقت گفتار و پاكي چشمان با آن دست‌هاي پينه بسته پاسخ سؤالي بود كه اين روزها ذهنش را مشغول كرده بود؛ چرا عليرضا؟ شايد هم مي‌دانست به زودي به جمعشان خواهد پيوست و از رفيق نيمه ‌راهش گله‌مند بود.
شهيد رحيم شاهسون(دوست شهيد)




بعد از پيروزي انقلاب چند ماهي بيكار بود. گفتم:« ديگه نرو ارتش بيا تا همين‌جا كاري برات دست و پا كنم. ».
جوابم را نداد. به نظر مي‌رسيد با خودش درگير است. مي‌خواست راهش را انتخاب كند. با فرمان امام رحمت‌الله‌عليه تصميمش را گرفت و گفت:« بايد بر‌گردم پادگان، اگه قراره خدمتي كنم الان وقتشه. ».
مدت كوتاهي بعد از رفتنش اعزام شد به كردستان.
پدر شهيد




در دوم فروردين هزار و سيصد و سي و هفت در گرمسار ديده به جهان گشود. بين مردم خونگرم و زحمت‌كش آن سامان مراحل رشد خود را پشت سرگذاشت. تحصيلاتش را تا سيكل ادامه داد و وارد ارتش شد. اوقات فراقتش را با تابلوهاي نقاشي و ورزش پر مي‌كرد. كار کردن بر روي زمين را خيلي دوست مي‌داشت. پس از شش سال حضور در ارتش وظيفه و تعهّد ديني و مذهبي‌اش او را به كردستان كشاند. پس از دو ماه مبارزه با ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به قلب و گلو، در اول آبان هزار و سيصد و پنجاه و هشت، نام خود را در خيل عشاق‌الله ثبت كرد.
زندگي‌نامه