طلبه جوان و دختر فراري
فرستنده :احمدرضاکردوانی
شب هنگام، محمد باقر -طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه بهناگاه دختري وارد اتاق او شد، در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره كرد كه سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري؟! طلبه آنچه را كه حاضر كرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشهاي از اتاق خوابيد.
صبح كه دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد، مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد: چرا شب به ما اطلاع ندادي و... محمد باقر گفت: شاهزاده تهديد كرد كه اگر به كسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد كه تحقيق شود كه آيا اين جوان خطائي كرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد كه تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مينمود. هر بار كه نفسم وسوسه ميكرد يكي از انگشتان را برروي شعله سوزان شمع ميگذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سرشب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه كردم و به فضل خدا، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف كند و ايمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهيزكاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد ميرمحمدباقر درآوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيكي ياد كرده و نام و يادش را گرامي ميدارند. از مهمترين شاگردان وي ميتوان به ملاصدرا اشاره نمود
| < قبلی | بعدی > |
|---|